الملا فتح الله الكاشاني
290
تفسير كبير منهج الصادقين في الزام المخالفين ( فارسي )
نتواند كرد پس حربه برگرفت و نزد قوم رفت و چون مردم در او نگاه كردند گفتند و اللَّه كه اسيد نه به آن روى باز آمد كه رفته بود سعد معاذ گفت چه كردى گفت آنجا رفتم ديدم كه ايشان چيزى نميگويند كه ما را زيان داشته باشد و با ايشان گفتم بايد از شما چيزى صادر نشود كه موجب نقص و زيان ما باشد و ايشان قبول اينمعنى كردند و لكن شنيدم كه جماعتى از بنى حارثه در صدد آن شدهاند كه اسعد را بكشند به جهت آنكه پسر خالهء تست تا عهدى كه ميان شماست بشكند اگر بر وى و مراقبت اين امر كنى صواب باشد سعد برخواست و آن حربه را برداشت و متوجه آن جانب شد چون بآنموضع رسيد ديد كه ايشان مطمئن و آرميده با هم نشستهاند دانست كه مقصود اسيد آن بود كه آنجا رود و سخن ايشان را بشنود پس سئيم الوجه غليظ القلب بر ايشان داخل شد و بانگ بر ايشان زد كه چرا اغوا و اضلال مردمان ما مىكنيد و ازين شهر بيرون نمىرويد بعد از آن روى بمصعب كرد و گفت اگر تو پسر خاله من نبودى اين حربه را بر تو حواله ميكردم مصعب از روى ملاطفت و ملايمت گفت اى جوانمرد كرم ورزيده يك ساعت بنشين و آنچه مىگوييم بشنو اگر ترا صواب آيد زبان تعرض از ما كوتاه كن و الا آنچه تو گويى چنان كنم سعد معاذ گفت انصفت سخنى بانصاف گفتى پس بنشست مصعب حديث و طريقهء مسلمانى و مكارم اخلاق را در ميان آورد و آغاز قرآن خواندن كرد بتدريج روى سعد شگفته ميشد تا آنكه محبت اسلام درو ظاهر گشت و از غايت شعف پيش از آنكه مصعب قراءة قرآن را تمام كند گفت شما بچه طريق بدين اسلام در مىآييد گفت كلمهء شهادت مىگوييم و غسل ميكنيم و جامه پاكيزه ميپوشيم و دو ركعت نماز ميگذاريم سعد چنان كرد و حربه برگرفت او بر مجمع قوم خود شد چون در روى وى نگاه كردند دانستند كه اسلام را قبول كرده پس در ميان ايشان بنشست و گفت اى بنى الاشهل شما مرا چگونه دانيد گفتند رئيس و سيد قوم و مطاع مايى رأى تو از همهء رأى تو از همهء رأى ما قوىتر و دانش تو از همهء ما بيشتر گفت همه بر اين عقيدهايد بيكبار آواز بركشيدند كه و اللَّه چنين است گفت حرامست بر من كه سخن شما را بشنوم تا آنكه به خدا و پيغمبر او ايمان آريد گفتند سمعا و طاعة چه ما ميدانيم كه در صدد خير خواهى مايى پس همه ايمان آوردند و هيچ مردى و زنى از ايشان نبود مگر كه كلمهء اسلام بر زبان راند مصعب و سعد بن زراره بر همين منوال دعوت ميكردند تا آنكه همه اهل مدينه را بدايره اسلام درآوردند مگر سراى بنى امية و ابن زيد و حطم و ايل كه درين توقف نمودند زيرا كه ابو القيس الاسلب الشاعر در ميان ايشان بود و منع ايشان ميكرد پس مصعب برخواست با هفتاد مرد مسلمان به مكه آمد و در دويم ايام تشريق در عقبه با رسول ملاقات كرد و يك بار ديگر تجديد كلمهء اسلام كردند و آن روز را روز بيعت دوم عقبه نام نهادند كعب بن مالك روايت كند كه ما اسلام خود را از مشركان قوم خود پنهان ميداشتيم چون